TahomaJavaScript Codes ...دل بیقرار
...دل بیقرار

....با دل مینویسم ، بی دل نخوان

-------

                             

مرگ تدریجی بود ....

 

                      .... زندگی من .           

 

 

جهت مشاهده ی مطالب رمز دار روی

ادامه مطلب  کلیک کنید ....

 

                                
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 22:38 توسط حسین نظارتی زاده|

کلید این پست فقط به  عزیزترین عزیزم ٬

 

داده خواهد شد ....

 

 بزودی  انشاالله


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط حسین نظارتی زاده|

پر بازدیدترین روز سایتم ۶ آذر ۹۱ بوده با ۶۷ بازدید در این روز .

 

 

********************************************************* 

 

سلام

 

اول تشکر میکنم از حضور با کامنت یا بدون کامنت همه مخاطب های عزیزم !

 

بعدم بابت جواب ندادن به پیامها و نظراتتون خیلی معذرت میخوام .

 

بخدا وقتشو ندارم اما تک تک خونده میشه ( هم خصوصی هم عمومی ! )

 

                                 

 

 *********************************************************

 

شده ام مثل یک مجسمه ....

 

ساکت و بداخلاق ....

 

بدقلق و بهانه گیر ....

 

خسته و بیحوصله ....

 

       خدایا این من نیستم ....

 

شاد بودم و با نشاط ....

 

صبور و پر انرژی ....

 

خدایا ....

 

حالم خوب خوب خوب است ....

 

 اما .... 

 

         اما ....  

   

                اما .... 

 

                   تو  باور مکن ....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 1:30 توسط حسین نظارتی زاده

 

خدایا دلم کمی هیـچ می خواهد ....

           خسته ام ....

  احوالم درد دارد ....

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392ساعت 15:17 توسط حسین نظارتی زاده|

خدایا....

      تو میبینی حال هر روز منو ....

                تو میبینی دل بی تاب منو ....

     تو میبینی غم جانسوز منو ....

                تو میبینی نفس ه گیره منو ....

     تو میبینی .... 

خنده هایم را نبین ، انرژی و نشاطم را نبین ، قهقهه و شوخی هایم را نبین ، .... .

اینها ظاهر کار است ، اینها جلوه ی پنهانست ....

اشکهایم شبها در سکوت و تنهایی خودی نشان میدهند ....

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 0:39 توسط حسین نظارتی زاده|

یکی از فانتزیام اينه كه :

با لحن جدی و خسته به دکتر بگم :

لطفا حاشیه نرو دکتر !!

بعد بلند شم و از پنجره مطبش به افق خیره بشم و بگم :

فقط بگو چند روز دیگه هستم ؟؟

--------------------------------------------------------------
 
ميداني ....

" دلتنگي "

عين آتش زير خاکستر است .

گاهي فکر ميکني تمام شده

اما....

يک دفعه....

همه ات را آتش ميزند....

نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 21:30 توسط حسین نظارتی زاده|

بعد از مرگم....

بعد از مرگم بر مزارم نیایید تا آسوده و راحت باشم....

بعد از مرگم مرا به خاطر نیاورید تا در خاطرتان نباشم....

بعد از مرگم برایم گریه نکنید تا مبادا دلم در تابوتی تنگ ، تنگتر شود....

بعد از مرگم به اتاقم نروید شاید هنوز آنجا چیزی از من باقی مانده باشد....

بعد از مرگم صدایم را از یاد ببرید تا در عذاب دوزخ صدایم برایتان دردناک

نباشد....

بعد از مرگم چیزی بر مزارم نیاورید چون به همه چیز ، یعنی مرگ رسیده ام....

بعد از مرگم هیچ کسی را با من اشتباه نگیرید ، چون من تنها و بی قانون بوده ام....

بعد از مرگم اسمم را بر هیچ کودکی نگذارید ، چون اسمم را هم با خود به گور

میبرم....

بعد از مرگم خاطراتم را هم بی خیال شوید ، چون آنها را هم میبرم....

بعد از مرگم کتابم را چاپ کنید تا کنجکاویه اطرافیانم رفع گردد....

بعد از مرگم جسدم را اگر دفن کردید بدانید که اجزایش به کارم نمی آید پس :

بعد از مرگم قلبم را به جوان با احساسی ارزانی کنید چون بدون احساس ،

این قلب قابلیت تپیدن ندارد....

بعد از مرگم مغزم را به عاشقی بدهید ، چون این مغز فقط برای آزادگان جواب

میدهد....

بعد از مرگم دستانم را به یک باغبان بدهید ، تا هرگز گلی را نچیند....

بعد از مرگم بر سر جسد بی ارزشم بحث و گفتگو نکنید....

شما را بخدا بگذارید لااقل در آن دنیا راحت باشم و آرام بگیرم

رنج این دنیا برایم کافی بود....

پس از مرگم اگر خواستید و توانستید این نوشته را بر روی سنگم بتراشید :

"جوانی بود آرام ، درانتظار رفتن ، همگن با غم و درد و اشک ،

دلی داشت غرق در آرزو ، ناکام "ماندن" برایش غیرقابل تحمل بود ،

اما از ناکام "رفتن" غمی نداشت ، خنداند و نخندید ، گریست و نگریاند ،

زنده بود و زندگی نکرد ، دید و نگاه نکرد ، نیامد و رفت ، سوخت و ساخت ،

دل داشت بیدلیل ، خورشید بود بدون نور ، ظاهر جوان و باطن پیر ،

خودش بود و دلش ، خودش بود و خدا.... "

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 15:45 توسط حسین نظارتی زاده|

 

در رفتن جان از بدن ، گویند هر نوعی سخن....

       من خود به چشم خویشتن ، شاهد که جانم میرود....


خـــــوبـــــم ؛ مثــل پـــدربــــزرگ

کــه خـــوب بــــود و....

                              مـُـــــــرد .


کمی زود بود ، ولی....

دعایت گرفت مادر بزرگ....

                            پیر شدم .

خدایا ! من آماده ام ....


 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 19:32 توسط حسین نظارتی زاده|

 

تـو ، خــوب ، سوخـتـنـو مـيـشــنـاسي ، سکـوتـو از اونم بهتر....

 

                   " من آتـيـــشم " يه کاري کن ، نمونم زير خاکستر....


نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 14:23 توسط حسین نظارتی زاده|

اين روزها تلخ مي گذرد

دستم مي لرزد از توصيفش....

همين بس که....

               نفس کشيدنم در اين مرگ تدريجي ،

مثل خودکشي است با تيغ کند....

 

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 16:42 توسط حسین نظارتی زاده|

زندگي انگار تمام صبرش را بخشيده است به من .

هرچه من صبوري ميکنم

اوبا بي صبري تمام هول ميزند ،

براي ضربه بعد....

کمي خستگي درکن لعنتي خيالت راحت ،


خستگي من به اين زودي ها در نمي شود....

نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 11:50 توسط حسین نظارتی زاده|

بـــاران را مــےگـــويـــــَــمــ

بـــه شـــانـــہ امـ زد وگــُـفــــت : خــَـســتـــہ شُــــدے....

امــــروز را تــُــو

اســـتـــراحــَـت کـــُـن....

مـَــن بـــه جــــايـــَـت مـــے بـــارَمـ.....


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 11:38 توسط حسین نظارتی زاده|

 

" مرد که گریه نمیکند "

چه حرف بی ربطیست... .

مرد آن نیست که گریه نکند ، مرد کسیست که به گریه نیندازد....

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی....مرد.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 19:40 توسط حسین نظارتی زاده|

 

همه مرا با خنده هاي بلند ميشناسند....

بيچاره بالشم

با گريه هاي بيصدا....


خدايا....

ازتجربه تنهاييت برايم بگو....

                     اين روزها سراپا گوشم....


نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 19:57 توسط حسین نظارتی زاده|

سلامتیه.....
 

سلامتیه پسرا ، نه واسه ریش و قدشون ! واسه احساس و معرفتشون....

سلامتیه دخترا ، نه واسه چشمای ناز و پوست صافشون ! واسه قلبای پاکشون....


گل آفتابگردان را گفتند :

چرا شبها سرت را پایین می اندازی ؟

گفت : ستاره ها چشمک میزنند ، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم....

سلامتیه همه اونایی که وفایی دارن همچون آفتابگردان ....

 

سلامتیه‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته

سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه : اگه آخرشم باشی‌

انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی....

سلامتیه کسایی که برای داشتنشون لازم نیست با سیاست باشی و نقش بازی کنی....

همین که یک رنگ باشی کافیه !

سلامتیه اونایی که دهنشون پر حرفه ولی اونقدر مرام دارن 

که با دهن پر حرف نمیزنن و فقط سکوت می کنن....

سلامتیه اون آدمای فرضی که وجودشون صفاست هرچند که دُورشون بیصفاست....

سلامتيه اونيکه دست هرکسا دید افتاده را گرفت اما وقتي خودش افتاد.... 

زير پا لهش کردن....

سلامتیه اونا که خودشون میشکنن ولی کسیا نمیشکنن....!

سلامتیه کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیق منه....

وقتی باختم گفت :

من رفیقشم....

سلامتیه رفقام که اگه براشون تبم نکنی برات میــمــیــرن....

 

سلامتیه حرفهای دلت که به کسی نگفتی....

سلامتیه اینکه کوه درد بودی ولی دم نزدی....

سلامتیه اشکام که تو خفا ریختم....

سلامتیه خنده هام که نذاشت کسی از اطرافم شک به حالِ بدم ببره....

سلامتیه نفسام که اینروزا رفت و آمدشونا به رخم میکشن هر لحظه....

سلامتیه "تنهایی" که شاید تا لحظات واپسینم جز اون همدمی نداشته باشم....

سلامتیه عمرم که ندیده بهار ، باید چشم انتظار خزان باشه....

 

سلامتیه خودم ، چراشو نـپرس اشکت در میاد....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391ساعت 14:16 توسط حسین نظارتی زاده|

 


گاهي تنها به شوق رسيدن به قنوت

به نماز مي ايستم....

به شوق لحظه اي که اشک در چشمانم حلقه مي زند

و آرام بر گونه هايم مي لغزند....

و اينگونه مي شود که در هر رکعت از نمازم دستهايم ناخودآگاه بالا مي آيند....

به شوق همان قنوت

و به اجبار دوباره مي افتند....

انگار تنها يک بار تکرار درد دلها کافي نيست....

مي خواهي بارها صدايش بزني

و بارها اشک بريزي

و تمنا کني

به اميد آنکه تنها .... .

 

                          خدایا وجودم وجودت را میطلبد.....

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 17:23 توسط حسین نظارتی زاده|

     

                    خدایا ببینم.... 

                                     ببینم خدا....

      

            صدای هق هق گریه هایم از همان گلویی می آید

                                 

                                            که تو از رگش به من نزدیکتری.....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 23:59 توسط حسین نظارتی زاده|

سخت است از شدت بغض گلو درد بگيري و ....

                      همه بگويند :

                                  لباس گرم بپوش ! دکتر رفته ای ؟ 

                                                  آب جوش بخور سرفه کمتر کنی ....

                        وای از این بغض نفس گیر ....

                                         وای از این سرفه های ....

                            ملالی نیست ....

                                     عادت کرده م .

 

چه کشیدم و چه دیدم

نه شنیدم و نه دیدم

که کسی کشیده باشد

ستمی که من کشیدم ....

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 17:46 توسط حسین نظارتی زاده|

 

سلام انشاالله که همتون خوب و خوش و سلامت باشید .

تو این پست میخوام متنهایی که بهشون ایمان دارم و یا وصف حالمه بذارم .

بعضی از این متنها دلنوشته ی خودمه و تعدادیشم با ایمیل و پیامک بهم رسیده .

 


دوست داشتن يعني :

سی نفر واست سالاد فصل سلطنتي درست ميکنند....

لب نميزني....

ولي کلم بروکلیه خرد شده توسط مشترک مورد نظرا

با لذت وصف نشدنی میخوری.... !

 

خوشبختي همان لحظه ايست که احساس ميکني خدا کنارت نشسته و تو

به احترامش از گناه فاصله ميگيري....

 

از پل نامردان عبور نکن ، بگذار تو را آب ببرد . از ترس شير به روباه پناه مبر،

بگذار شير تو را بدرد ! ببر باش و درنده ولي از کنار آهوي بي پناه به

آرامي گذر کن . ( کوروش کبير )

 

اگر شب هنگام کسى را در حال گناه ديدى فردا به چشم گناهکار به او نگاه مکن ؛

شايد ، سحر توبه کرده باشد. ( امام <على > )

 

مرد بزرگ کسي است که در سينه قلبي کودکانه داشته باشد....

 

خدايا از تو معجزه اي ميخواهم ؛ معجزه اي بزرگ در حد خدا بودنت...

معجزه اي که اشک شوقم را جاري کند ؛ تو خود بهتر ميداني...

نا اميد نيستم فقط دلتنگم ‘ …

 

از کسي که دلش گرفته نپرسيد چرا؟

آدما وقتي نميتونن دليل ناراحتيشون رو بگن دلشون بيشترميگيره پس نپرس

 

خدا را درقلب کساني ديدم ، که بدون هيچ توقعي مهربانند...


چه دردي است در ميان جمع بودن ، ولي درگوشه اي تنها نشستن

به چشم ديگران چون کوه بودن ، ولي در خود به آرامي شکستن

براي هر لبي شعري سرودن ، ولي لبهاي خود همواره بستن

 

سر خوشانه مي خندم ، شوخي ميکنم و نميداني...

چقدر سخت است احساس خفگي کردن پشت اين نقاب لعنتي

 

به ياد آرزوهايم سکوتي ميکنم بالاتر از فرياد...


اگر توانايي تحسين توانايي هاي کسي را نداري

حق ايراد گرفتن از ضعف هاي کسي را هم نداري...

 

ابراز يک کلمه دلگرم کننده به فردي درمانده ارزشش بيشتر

از ساعتها تعريف و تمجيد بعد از کاميابي او است...


نقـش يـــک درخــت خشک را در زنـدگي بازي ميکـنم

نميـدانم که بايـد چشم انتظار بهار باشم يا هيزم شکن پـيــر

 

آن چنان آرام بودم که کسي فکر نکرد

زير خاکستر آرامش من چه هياهوييست...


پروردگارا به من بياموز در اين فرصت حياتم آهي نکشم براي کساني که دلم را شکستند


انسان اگر فقير و گرسنه باشد ، بهتر از آن است که پست و بي عاطفه باشد...


مراقب باشيد آنچه مي بخشيد چون رازي در قلبتان پنهان بماند.


وفا را بايد از نيلوفري آموخت که به دور هر شاخه اي که مي پيچد ،

دور همان شاخه مي ميرد


آدم ها را بدون اينکه به وجودشان نياز داشته باشي دوست بدار

کاري که خدا با تو ميکند


تو که نميداني خنده هايم چقـــدر درد ميکند فقط ميبيني که ميخندم

پــــس قضاوت به خـــوشبختيم نکن...

 

شبيه معادلات چند مجهولي شده ام ؛
اين روزها...

هيچ کس از هيچ راهي مرا نمي فهمد…!!!

 

دود اگر بالانشيند کسر شان شعله نيست ، جاي چشم ابرونگيردگرچه اوبالاتراست...

 

بعضي ها گريه نمي کنند

اما از چشم هايشان معلوم است که اشکي به بزرگي يک سکوت

گوشه ي چشمشان به کمين نشسته

 


کساني که ديگران را شاد و خوشحال ميسازند
خود همواره تنها هستند....


نه نميداني!
هيچکس نميداند
پشت اين چهره ي آرام ،
در دلم چه مي گذرد
!
نه نميداني!
هيچکس نميداند
اين آرامش ظاهر و اين دل نا آرام
چقدر خسته ام ميکند

 

چه حقير و کوچک است آن که به خود مغرور است
چرا که نميداند بعد از بازي شطرنج شاه و سرباز همه در يک جعبه قرار مي گيرند.

 

حــــال امروز مــــــن
يعــــــنـــــــي
يک قــــــدم از
افســــــردگــــــي آن طرف
تــــــر ….!!!

 
کاش همه مي فهميدند که دل بستن به کلاغي که دل دارد ،

بهتر از دل باختن به طاووسي است که فقط ظاهر دارد....


بهترين اشخاص ، کساني هستند که اگر از آن ها تعريف کرديد ،

خجل شوند واگر بد گفتيد ، سکوت کنند.


"عقاب" هميشه تنهاست اما  "لاشخورها" هميشه باهم هستند...


بيشترين دروغي که در اين دنيا گفته ام اين کلمه است : خوبم....


روزگاري جاده بودم جاده اي غرق تردد جاده اي که از رفت وآمد لحظه اي خالي نميشد
من که بسيار غريبان رابه آبادي رساندم عاقبت خود ماندم و ويرانه ی تنهايي خود


زخم هايم به طعنه مي گويند : آشنايانت ، چققققددر با نمک اند!!


آنگاه که گرسنگي بيداد مي کند از مائده هاي روحي سخن گفتن خيانت است....


عقل بي عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نيست

آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه.


آموختم اگر کسي مرا ياد نکرد يادش کنم شايد او تنهاتر از من باشد...


کسيکه هميشه سعي ميکنه بقيه را شاد کنه و بخندونه ، بيشتر از همه تنهاس ؛
تنهاش نذاريد چون هيچوقت بشما نميگه که بهتون نياز داره.

 

خدايا! سرده اين پايين ، از اون بالا تماشاکن ،

اگه ميشه فقط گاهي بيا دست منو ”ها” کن !

خدايا سرده اين پايين ، ببين دستامو ، ميلرزه ،

ديگه حتي همه دنيا به اين دوريت نمي ارزه !

خداگاهي دلتنگم ، ازاون بالا تو ميبيني ،

بگو گاهي که غمگينم ، توهم دلتنگ وغمگيني ؟

خداياکس نمي بينه که دنيا زيرچشماته ،

يه عمره يادمون رفته ، زمين دار مکافاته .

خدايا! وقت  برگشتن ، يه کم با من مدارا کن ،

شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم جاکن !

 

شکسته ام

اما اشک نمي ريزم ،

پنهان شده ام

پشت لبخندي که درد مي کند ...

 

اي زمانه من از اين گردش تو سير شدم بس که آزرده شدم خسته و دلگير شدم

اي مرگ چرا در آغوش نميگيري مرا به خيالت که جوانم ؟ به خدا پير شدم....

 

امان از خنده اى که...

وسطش بغض کنى .

 


در دست طبيب است علاج همه دردي

دردي که طبيبم دهدآن را چه علاج است ؟

 

شکسته ام ، مى فهمى؟ به انتهاى بودنم رسيده ام؛ اما اشک نمى ريزم

پنهان شده ام پشت لبخندى که خيلي درد مى کند

 

روياهايم نيز با من غريبه شده اند

هروقت سراغشان را ميگيرم خيالى بودنشان را به رخم ميکشند !

 

 


نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 11:28 توسط حسین نظارتی زاده|

 

 

 

خدايا من کجا ميرم کجاي جاده دلتنگه....

نميدونم خدا ؛ نميدونم....


هميشه دقيق و ظريف حواسم به زبونم ، نگاهم ، رفتارم و عملم بوده تا مبادا....

نميدونم خدا ؛ نميدونم....


شايد خوب نبودم ؛ شايد بد بودم... ؛ فقط ميدونم بغض داره خفم ميکنه ،

ميدونم دلم خستس ، ميدونم دلم خونه ، دلم داغه ، غمم سرده ، نفسم بنده... .


خدايا ببخشم اگه اعتراضي کردم ، گله گي کردم .


شايد لايق لذتاي پاکت نيستم ؛ شايد اين بغض واسه هميشه نبايد بشکنه ؛

شايد بودن وسوختن ، روزيمه ؛ شايد بايد باشم و کام نداشته باشم .


باشه ، کام نميخوام ؛ باشه ، دلم هيچ . خداجونم ، قبول . راضية مرضية .

همونطور که تو ميخواي . ديگه حرفي نميزنم؛  نه واسه ثوابش نه بخطر ترس از کبابش .

تا اين لحظه از زندگيم کاريا به اين دو دليل انجام ندادم حالاهم نميدم .

 

راضي ميشم بي هيچ دليلي....

 

فقط ياريم کن با سوختنم بسازم....

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 18:50 توسط حسین نظارتی زاده|

 

    زخمی عمیق بر پهلویم است ، روزگار نمک می پاشد و من. . .

                                 پیچ و تاب می خورم و همگان برگمانند که. . .

                           مستم و میرقصم و میرقصم و میرقصم . . .  

 

خدایا شکرت بابت کمکی که کردی تا یه بار دیگه بتونم .....  .

خدایا خدایا خستما خدایا طاقتم طاق شده وا .

خدایا دیگه نمیتونم ....

چیزی نمیگی ؟ منتظرتما ؟ دارم میسوزما ؟ دارم میشکنما ؟

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 16:57 توسط حسین نظارتی زاده|

خنده ی   تلخ من از گریه  غم انگیز تر است ......

 

                                              كارم از گریه گذشته به آن میخندم .....

 

خدایا چی شده ؟! خدایا قصدم ناشکری نیست ولی........

      ولی تو میدونی که از همون اول جوونیم راه و رسممو منطبق بر

               رسم و راه تو کردم تنها به امید تو ، پس چرا داره این اتفاق می افته ؟!

                          خدایا تو نذار ، تو نخواه پــــایـــانـم چنین غم عظیمیو به دوش بکشه

خدایا شبهای قدر شبهای مهربونی تو داره شروع میشه .....

      تو که بی دریغ به بنده هات میبخشی  به منم خواستمو هدیه کن

               خدایا طرح ثبت اختراعم ، تحریر کتابم هر دو ناقص موندن ، ازت

                        میخوام مهلتم بدی         بعد .....

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:24 توسط حسین نظارتی زاده|

 خدایاااا ! در طوفانم ،

 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟    ابر دلتنگم اگر سخت نبارم چه کنم؟

 

شخصی به هزار غم گرفتارم        در هر نفسی به جان رسد کارم

بی ‌زلت و بی‌گناه محبوسم            بی‌ علت و بی ‌سبب گرفتارم

محبوسم و طالع است منحوسم    غمخوارم و اختر است خونخوارم

طومار ندامت است طبع من

       حرفی است هر آتشی ز طومارم

هر نیمه شب آسمان ستوه آید     از گریه‌ ی سخت و ناله‌ی زارم

بسیار امید بود در طبعم             ای وای امیدهای بسیارم!

شه بر سر رحمت آمدست اکنون    مگذار چنین به رنج و تیمارم

 

بزرگتر از توان من و کوچکتر از نیروی تو .....

 

همه چیز شکر ، تو میدونی ولی من نمیدونم . تو میتونی ولی من نمیتونم .

 

خدايا تو از صداقت و پاکي دلم خبر داري ، تو از نديدن ها و نشنيدن ها

 

نگفتن ها و نرفتن ها ، پايبندي ها و خبط نکردن هام حتي مواقعي که همچون

 

. خیلی از آدما زمينه هاي لغزش و خطا کردن بطور کامل واسم بوده ، آگاهی

 

خدایا تو میدونی تا این لحظه از زندگیم برای احدی بد نخواستم ، با غم اطرافیانم

 

  ، غمگین و موقع شادیشون شاد بودم ، کارشکنی و بدجنسی برای کسی نداشتم

   

از هیچکس کینه به دل نگرفتم،تمام تلاشمو برای دور کردن غم دل بنده هات انجام دادم

 

پروردگار مهربونم اونوقت که تمامی شرایط گناه مهیا بود واسم ، فقط و فقط به این

 

،امید که تو پاداشی فراتر از تصورم برای پایبندیهام داری ، به عهدم با تو وفا کردم

 

از نعمت خاص و ویژه ای که بهم دادی استفاده ی ناپاک نبردم ، خدایا هر بار که

 

شیطونای زمونه خواستن منو به راه و دامان ناپاکشون بکشونن با یاری تو خودمو

 

اسیر چنگال هوس آلودشون نکردم تا تو لذات زیبای الهیو سر راه زندگیم قرار بدی

 

.خدایا من "به امید تو" رسوایی بین جماعت رو به همرنگ شدنش ترجیح دادم 

 

.خدایا بیش از این تاب و توان ندارم ، خدایا شب و روزم شده اشک و اشک و اشک

 

پروردگار مهربونم اشک ریختن به درگاه تو لذت بخشه ، تو بخواه که اشکم

 

اشک شوق بشه نه گریه ی غم انگیز . خدایا این رنج در دل من از پا درم میاره

 

خدایا دلم میخواد با همین عشقی که در وجودم نسبت به تو پرورش دادم

 

دنیارو به امید دیدار تو ترک کنم . پروردگار مهربونم این امتحان

 

خیلی برام سنگینه ، اگه هنوزهم لیاقت گرفتن جواب از تو را ندارم ،

 

اگه هنوز اشک چشمام ارزش نگاه خاص تو را نداره ،

 

پیش از این که خدشه ای به ایمان و اعتقادم وارد بشه  ، 

 

پیش از اینکه خدای ناکرده لبم به ناشکری باز بشه ، منو ببر پیش خودت ،

 

دلم نمیخواد سر سوزنی از عشقم به معبودم کم بشه .

 

خدایا خودت گفتی : شروع کن ، یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ....

 

خدا خدا خدااااا .....  کمکم کن .....  کمکم کن .....

 

                                                                    فروردین ماه۱۳۹۱

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 13:0 توسط حسین نظارتی زاده|

 

به عشق ایمان دارم . . . .

 

سلام . امروز میخوام یه دلنوشته ی جهت دار بنویسم .

نمیدونم چرا همه چیز وارونه شده ؛ توی جامعه ی ما اگه یه پسر با جنس مخالف

رابطه ی خاص (جدای از روابط سالم اجتماعی) داشته باشه با  عُرضه محسوب میشه ،

وگرنه بی عُرضَس !

 

اگه تعهدی نسبت به آیندش نداشته باشه ، اگه دلش لجن زار باشه ، اگه وجدان نداشته باشه ،

اگه باطنی ناپاک داشته باشه چون میتونه پشت ظاهر سالمش مخفی نگه داره ،

 زرنگ به حساب میاد !

 

و البته توجیه خیلی خیلی قانع کننده هم که دارن اینه که :

"همه اینطورین  ، دیگه همه دوست جنس مخالف دارن" !

 

عزیزِ ِِ متفکر ِ متمدّن ِ طرفدار با عُرضه ها! ، توی جامعه ی ناسالم کنونی ، توی زمونه ای

که آدما از اصل و حقیقتشون به هوس نگری رو آوردن ، توی زمونه ای که براه بودن سخته

و بیراه شدن آسون ، سالم بودن و سالم اندیشیدن ، خوب و از بد تشخیص دادن ، وفادار بودن ،

پایبند بودن هنره ؛ نه اینکه هر روز با یکی باشی ، هر لحظه با روح و احساس کسی بازی کنی و

بعد از لذت جویی هات بری سراغ یه دختر پاک و آفتاب مهتاب ندیده واسه زندگیت ؛

و خوشحال باشی که توانایی پنهان نگه داشتن پشت پرده ی شخصیت کثیفتو داری.

اصلا" خوشم نمیاد از هر طرف که باد میوزه بدون توجه به مسیرش همراهیش کنم ؛

دلیل نمیشه که چون خیلیا تو جامعه  دست بهشون خورده یا

دست به کسی زدن ! همراهیشون کرد.

 

انگار سِیر در روحیات و افکار کودکانه خیلی واستون جذابه ؟! ، 

ولی من اعتقادم بر اینه که انسان باید اندیشش بزرگ باشه ، 

و حتی گاهی اوقات بالاتر از سنش (بخصوص برای یک پسر) ، چون نسبت به

کسی که میخواد همدمش باشه مسئولیت خیلی بالایی داره .  

آدمی که نتونه خودشو درست مدیریت کنه واسه زندگی آیندش هم مدیر خوبی نیست .

خودت میدونی اگه بنا بر با عُرضه بودن بود به گردمم نمیرسیدی ؛ اما اینقدر واسه 

آیندم ارزش قائل هستم که زرنگیامو واسه همسر آیندم نگه دارم.

حتی اگه بمیرم حاضر نیستم جز با کسی که مطمئن باشم روح و جسمش تا آخر عمر

همدم و همراهمه رابطه ای فرای روابط اجتماعی برقرار کنم .

 

"من در انتظار عشق پاکم و تو در امتداد هوسهای ناپاک"

 

 و به این تفاوتم با امثالهُم مفتخرم !

 

حرف آخرمم با کلام حافظ همراه میکنم و بهت میزنم :

 

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن      منـم که دیـده نیـالــوده ام بـه بد دیـدن

 

فاش مـیگویم و از گفتـه ی خود دلـشادم       بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

خوشا دلــــی که مدام از پـــی نظر نـرود       به هر درش که بخوانند بی خبـر نرود

 

گِله دارم ازت ولی واسه به راه شدنت دعا میکنم ، خدا به همرات .

این دعا هم باشه اَدای حق دوستیم به پدرام.ر عزیز . موفق باشی.

 

                                                              حسین نظارتی زاده - دیماه89

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 23:13 توسط حسین نظارتی زاده|

عشق یعنی پاک ماندن در فساد              داغ ماندن در دمای انجماد....

 

سلام.الآن که دارم این دلنوشته رو مینویسم شب تولد خودم و پدرم و همچنین شب پنجم ماه

عشقه ، ماه محرم ، ماه نماد از خود گذشتگی بشر در مقابل عشق به پروردگار.

 

ولی میخوام در مورد عشق زمینی حرف بزنم ؛ زیباترین ، وسیعترین و مقدس ترین هاله ی

در بردارنده ی عاشق و معشوق.

 

از بچگی رابطه ی خوبی با خدا داشتم ولی از حدود 17 سالگی این علاقه رنگ و بوی

متفاوت و خاص تری بخودش گرفت.

از خدا طلب خواسته ای کردم و در قبالش یه عهدی باهاش بستم و هنوزم بحمدالله سر قولم

هستم (البته خدا هم جوابمو داد) .

 

آدم از وقتیکه شعور و احساس پیدا میکنه مسئول زندگی آیندشه ، مسئول کسیکه قراره وارد

زندگیش بشه تا واسه همیشه آرامش گر همدیگه باشن.

 

چرا چرا چرا دورویی ؟ چرا ناپاکی ؟ چرا عهد شکنی قبل از بستن عهد ؟ چرا چرا چرا ؟

 

هیچ سرزمینی به اندازه ی سرزمین آریایی ما لیلی ومجنون ، خسرو و شیرین ، ویس و

رامین ، شیرین و فرهاد و . . . نداره ، انصافه که چنین مرز و بومی با این همه عاشق و  

معشوق به طرف این نازیبایی ها سوق پیدا کنه ؟

 

بازار دوستیهای کثیف خیلی گرم شده و این یعنی اینکه رابطه ها با خدا کم رنگ شده. انگار

خیلیا یادشون رفته که خدا مو رو از ماست میکشه ، خدا ارحم الراحمینه ولی حسابگر دقیقی

هم هست. نمیذاره سالمش با ناسالمش بهم برسن.

 

رابطه ای بجز " عشق " بین دو جنس مخالف معنا و مفهومی نداره. نمیدونم چطور بعضیا

وجدانشون اجازه میده حریم مقدس عشقو با هوس آلوده کنن.

 

اصلا" نمیتونم توی ذهنم مفهوم اینجور روابطو تبیین و تفهیم کنم. در این روابط بیشتر

دختره که آسیب می پذیره ، چون با عشق میاد جلو غافل از اینکه پسری که باهاش وارد  

چنین رابطه ای میشه ، بی شک و قطعا" با بیش از یک نفر مرتبطه.

 

از نظر روانشناختی زن طالب روح مَرده و از روح خودش مایه میذاره تا بتونه قلب مردرو

تسخیر کنه و در جنس مذکر دقیقا" برعکس این قضیه حاکمه ، مرد با روحش میاد جلو و

ذهن فردرو درگیر خودش میکنه ولی هدفش ارضای روح و جسم خودشه.

 

این حرف من نیست ، حرف علم روز روانشناسیه.

 

البته منظورم مرد و پسراییه که دنبال اینجور روابط هستن (که تعدادشون کم نیست)، 

ولی کسیکه سر و کارش با عشق و خدا باشه هدفشم الهیه (که تعدادشون کم هست).

 

چارلی چاپلین : عریانی های جسم تو باید از آن کسی باشد که عریانی های روحش را دیده باشی.

 

 حرف دلم به خدای مهربونم :

 

"خدا خدا خدا خداجوووون نیمه ی الهیه خودمو از تو میخوام ، فقط و فقط از تو ،

 

 پس دیدگاهمو به سمت خواست تو و عملمو در انتظار یه عشق پاک سوق میدم و

 

از تو میخوام که ...... "

 

یادمون باشه پاک بودن (و شیک بودن) در جوانی (و در کل زندگی)

 

شیوه ی فرستادگان الهیه. . . .

 

                                                                              حسین نظارتی زاده – آذرماه89

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 23:30 توسط حسین نظارتی زاده|

معتقدم : عاشقی هنره ، هنرمند کمه ، هنرپیشه زیاد !

 

دلم گرفته،خیلی.هرچقدر فکر میکنم،باخودم کلنجار میرم اصلا" با عقلم جور در نمیاد؛یعنی با عقلم که نه،با دلم.آخه مگه میشه موجودی که روح خدا توی کالبدش دمیده شده،ژرفای وجودش از عشق تهی باشه؟! نه،نه،ممکن نیست آخه حتی حیوونا هم احساس دارن.اشکال از انسان نماهاست...

پریشونم،نه واسه خودم،برای یکی از بهترین دوستام.

باهم بودن؛دو سال از دختره بزرگتر بود،دختر سر و سنگینی بود،خانواده هاشون نسبت فامیلی دوری داشتن و میدونستن که این دوتا همدیگرو میخوان.ماهم میدونستیم(منظورم جمع دوستانمونه).

نمیدونم چرا ولی احساس میکردم دختره اینجوریام که نشون میده نیست.متوجه شده بودم بین رفقا چند نفری(هرچند به رو نمیاوردن) مثل من فکر میکنن و چون مهرداد رو(فعلا" نام مستعار دوستم باشه) خیلی دوسش داشتم نمیخواستم خدای ناکرده ناراحتیشو ببینم.

 به لطف خدا مهردادهم مثل باقی افراد این جمع دوستانه،سالم بود و خودشو آلوده به هوسای کثیف خیابونی نکرده بود و وفادار به زندگی آیندش بود؛مطمئن بودم. ما چند نفر از جیک و پیک هم خبر داریم و خلق و خومون نسبتا" شبیه همدیگس.هممون همدیگرو بخاطر همین خصلتها دوست داریم واصلا" اجازه نمیدیم آدم ناسالم و هرزه صفتی وارد جمعمون بشه.

از قضیه دورنشیم.

مهرداد مادرشا از دست داده و با پدرش زندگی میکنه و مامان دختره یجورایی حق مادری به گردن دوستم داره.مهرداد از کوچیکی خیلی باهاش عیاق بوده و هنوزم اونو مثل مادر خودش میدونه.

چند روزی از مهرداد خبری نبود.زنگ میزدم خاموش بود.بقیه هم خبری ازش نداشتن.نگرانش شده بودیم.

ظهر پنجشنبه با یکی از دوستام داشتیم از کتابخونه برمیگشتیم که دوستم گفت:حسین حسین اونجارو نگاه کن.چشمتون روز بد نبینه،دختره رو دیدم ولی ای کاش نمیدیدمش،آج و واج مونده بودم.کاملا" متفاوت از اونی که ما دیده بودیم.یه لحظه حالم از این دو رنگی و دو روییش بقدری بد شد که خواستم برم جلو بزنم تو گوشش.ولی . . . .

نمیدونستم اگه مهردادو دیدم چی بهش بگم.اگه بگم باید شاهد عواقب بد و بهم ریختگی مهرداد میشدم و اگه نمیگفتم حق دوستیو بجا نیورده بودم.دو روز بعد از اون قضیه رفتم در خونه ی مهرداد تا یه سری بهش بزنمو از بی خبری در بیام.اینقدر زنگ زدم تا اومد دم در.وای این مهرداد شنگول ما بود؟! چرا اینطور شدی تو؟ یه دفعه اومد توی بغل منو زد زیر گریه.گفتم چیه پسر؟!چته؟! اینقدر گریه کرد که دیگه اشک منم داشت در میومد.مدام میگفت مامانم مامانم(منظورش مامان دختره بود). یکم که آروم شد گفتم مامانت چی شده؟

با هق هق گفت:مامانم از من بدش میاد،میگه دخترمو نابود کردی. آخه واسه چی این حرفو میزنه؟ گفت مامان میگه تو به دخترم گفتی اصلا" دوسش نداری ولی من این حرفو نزدم هرچیم میگم قبول نمیکنه.توی اون لحظه حاضر بودم هر کاری بکنم تا مهرداد آروم بشه ولی دریغ که کاری از دستم بر نمیومد.

پیش خودم گفتم کار کار ِ اون دختر وقیحه.ولی ناراحتی من از این بود که چرا مادرش با مهرداد که تا چند روز پیش اونو پسر خودش میدونست،اینطور رفتار کرد.پس عشق و علاقه چی میشه این وسط؟  یعنی اینقدر راحت پا روی حرف خودش گذاشت؟  اصلا" عشقی این بین نبود،اگه واقعا" مهردادرو دوست داشت ولو اینکه به دخترش این حرفو زده باشه،اینطور رفتار نمیکرد.اون دوست داشت مهردادو فقط برای اینکه قرار بود با دخترش باشه و وقتی بخاطر حرفای "دروغ" دخترش،فکر کرد مهرداد مال دخترش نیست.... .  

حالا حدود دو ماه از اون قضیه میگذره و تونستیم با کمک بقیه ی دوستا به مهرداد کمک کنیم تا روحیش بازسازی بشه. 

 

به امید روزی که همه ی آدما به عشقی که لیاقتشو دارن و لیاقتشونا داره برسن.

 

و معشوق الهی و نیمه ی خودمو که نه میدونم اهل کجاست،نه میدونم کیه،

 

نه میشناسمش و نه هیچ چیزدیگه،از خدا میخوام هرجا که هست و هرکی که هست

 

نگهدارش باشه....

 

                                                                      حسین نظارتی زاده - مهرماه89
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 2:26 توسط حسین نظارتی زاده|

مارو هم دریابییییید….!

ساعت 6:30 صبح بود.با چندتا ازدوستام داشتیم میرفتیم مدرسه.ایستگاه میدان امام از اتوبوس پیاده شدیم تا مثل همیشه باقی راه رو پیاده تا مدرسه بریم.یکی از همکلاسیام به تابعیت از رسم زمانه،خودشو به برق وصل کرده بود!

یادمه اونروز امتحان دیفرانسیل داشتیم.با گوشیم یه آهنگ آروم گذاشته بودمو قدم میزدیم.کرکره ی مغازه های بازار اون موقع صبح کشیده بود و هنوز بازاریا شروع به کار نکرده بودن.

نزدیکای خیابون حکیم بودیم که یه روحانی حدودا" 40-50 ساله بهمون نزدیک شد،بهشون سلام کردیم،جوابمونا دادو خطاب به اون دوستم که موهاش سیخ بود گفت:شما هم مثل دوستات محصلی؟ دوستم گفت بله ؛گفت خانواده هم داری؟! دوستم با تعجب همراه با لبخنده جواب داد یعنی چه،خوب معلومه که دارم!.ولی روحانی خیلی جدی گفت تو اگه خانواده داشتی …..

اصلا" انتظار چنین حرفیو نداشتم.دوستم ناراحت شد ولی هیچی نگفت.روحانی هم داشت به حرفاش ادامه میداد:چرا تو مثل باقی دوستات نیستی؟ مگه اوناهم مثل تو جوون نیستن؟

خیلی از این لحن صحبتش با دوستم ناراحت شدم.گفتم حاج آقا شما متوجه هستید چی دارید میگید؟! گفت بله که هستم آخه این چه سر و وضعیه ؟

گفتم شما قرآن میخونید؟! گفت بله پس چی.

گفتم توی قرآن شما سروه ای بنام انعام وجود داره ؟! گفت یعنی چه؟!

گفتم آخه قرآن ما یه سوره بنام "انعام" داره که خدای ما صراحتا" گفته (حتی) به کفار هم دشنام ندید تا شاید اونا هم . . .،ولی شما دارید مدام به خانواده ی دوستم توهین میکنید.

جوابتونا نمیدادم چون :1)بزرگتر بودیدو احترامتون واجب 2)امامه ی مشکیتون نشون اینه که شما از نسل پیامبر من هستید اما شما به رفیق من که اتفاقا" هم نسل شما هم هست بی احترامی میکنید.

با اینکه خارج از ادب حرفی نزدم،ازشون عذرخواهی کردمو به راهمون ادامه دادیم.

 

رفیقم هم نماز خونه،هم سرش به کار خودشه،هم باشخصیته ولی خوب هر دفعه ایم یه دستی به موهاش میکشه! واسه همین بود که از دست اون روحانی رنجیده خاطر شدم.

 

به قول دکتر شریعتی : خدایا به جوانان ما اصالت ، به دینداران ما دین و به متعصبین ما فهم عطا فرما.

 

اون روحانی رفت ولی اثر حرفاش روی رفیقم موند واحتمالا" اونو از چشم دین میبینه نه دیندارنما.

 

آی کسایی که جای پدر مادرای ما هستید شما رو به اعتقاداتتون قسم اینطور رفتار نکنید.آخه از

کجا میدونید خدا چه جایگاهی توی دل اون جوون داره که به این شکل میکوبیدش.

قسمتون میدم از ماها نخواید مثل شماها جوونی کنیم،چون پیری شما هم مثل پیری پدر مادراتون

نیست.

بجای این رفتارها یه مقدار صبر داشته باشید و عشق به خدا رو توی ذهنمون پرورش بدین. چه

اعتقادی ، چه پشتوانه ای و چه نگهدارنده ای بهتر از خدا میشناسید که اینقدر نگران ماها

هستید؟

مطمئن باشید دلی که جایگاه خدا باشه ، شیطونای زمونه از پسش بر نمیان.

 

                                                                             حسین نظارتی زاده – شهریورماه89

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 5:56 توسط حسین نظارتی زاده|

كم كم دارند مي فهمند شريعتيست كه جوابگوي نسل تازه است؛

مسئولان كشور را مي گويم.

واقعا" صبر انسان از ديدن و شنيدن،به سطوح مي آيد.فساد و بي حيايي در دل بيشتر جوانان بخوبي جلوه كرده.به هر سمتي نگاه مي كني نشاني از بي ديني به چشم مي خورد.اميدهاي آينده ي كشور به اصطلاح اسلامي ما،دين و هويت خود را هم به بازي گرفته اند.پايبندي ها از دست رفته؛كسي مقيد نيست.

چه بگويم؟ اينها همه رنج است . . .

من جواني از اين خاك و بوم هستم و به دين و مليتم افتخار مي كنم،ولي انگار كه همه مي خواهند تيشه به ريشه ي ما بزنند.نمي دانم چرا مسئولان مملكت نمي خواهند بپذيرند جوان امروزي،جوان چشم وگوش بسته ي سي سال پيش نيست.جوان امروزي،نمي تواند هر چيزي را قبول كند،استدلال مي خواهد.

هربار سراغ اينترنت مي روم،انبوهي از سايتها را مشاهده مي كنم كه ماهرانه قصد زير سؤال بردن اسلام را دارند.مقصودشان را طوري خورد ذهن مخاطب مي دهند كه فرد حتي بدون هيچ تحقيق و بررسي ديگري،حرفشان را باور مي كند.

جوان امروزي برهان مي خواهد.با گفتن خدا سنگت مي كند،به جهنم مي روي و . . . راضي نمي شود.

چرا ايران پس از پاكستان بايد دومين كشور استقبال كننده از سايت هاي ضد اخلاقي باشد؟

چرا بيشتر هم سن و سال هاي من از خواندن نماز امتناع مي كنند و گرايشي به مسائل معنوي ندارند؟

چرا سن ازدواج به 27 و28 سال رسيده؟

چرا در پايتخت كشور اسلامي،بايد كار به جايي برسد كه به آزمايشهاي قبل از ازدواج براي دختران ،آزمايشهاي ديگري جهت اطمينان از سالم بودن فرد و نداشتن رابطه قبل از ازدواج،اضافه شود؟

و هزاران چراي ديگر . . . .

مسئولان مسئولند.آري مسئولان مسئولند.نمي خواهم خداي ناكرده به چهره هاي مذهبي كشورم اهانت كنم ولي اگر فلان شخصيت حزوي در فلان روستا،سرفه كند،راديو و تلويزيون بيداد مي كند.اما شريعتي آمد،فكرها را ساخت،اسلام را شكافت و با عشق به مردم آموخت و رفت؛ولي فقط در بعضي از روزها ي عزا چند خط از نوشته هايش را زيرنويس تلويزيون مي كنند واگر لطف كنند عكس استاد را نيز در كنار آن مي گذارند.

در حالي كه شخصيتي چون دكتر شريعتيست كه جوابگوي سؤالات جوانان نسل نو است.اوست كه مي تواند آنقدر بنيادي دين را در ذهن من جوان جاي دهد كه ديگر هر شبه و شكي كه به چشمم مي خورد،قبول نكنم.

آنوقت اينست پاداش اين مرد بي نظير ؟!

اميدوارم به فكر بيفتند و اين انديشه ي هميشه بيدار را،بيشتر به مردم معرفي كنند.

و در آخر باز عرض مي كنم:قصد اهانت به هيچ گروهي را ندارم،هر كس جاي خودش را دارد ولي شريعتي شخصيت كوچكي نيست كه اينگونه ساده از كنارش مي گذرند.
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:19 توسط حسین نظارتی زاده|

جملاتي از دكتر شريعتي:

زن از ديدگاه دكتر شريعتي:

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند . . .

ديه اش نصف توست و مجازات زنايش با تو برابر . . .

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي . . .

براي ازدواجش در هر سني اجازه ي ولي لازم است تو هرگاه بخواهي به لطف قانونگذار ازدواج مي كني . . .

در محبسي بنام بكارت محبوس است و تو . . .

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي . . .

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب ميكني . . .

او درد مي كشد و تو نگراني كه دختر نباشد . . .

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني . . .

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر . . .

و هر روز او متولد مي شود،عاشق مي شود،مادر مي شود،پير مي شود و مي ميرد . . .

و قرنهاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند،چراكه در چين و شيارهاي صورت مردش بجاي گذشت زمان،جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدوم لرزان مردش،گامهاي شتابزده ي جواني براي رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند . . .

و اين ها همه كينه است كه كاشته مي شود و در قلب مالامل از درد . . .

و اين رنج است . . . 

 

خدايا!

مرا همواره آگاه و هوشيار دار تا پيش از شناخت كامل و درست كسي،با فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم

 

اي جاودانه ترين!

آنگاه كه عشق زميني را تجربه مي كردم،دلم  چيزي فراتر مي خواست،خط بطلان بر تمام آنها كشيدم و دل در گرو عشق تو سپردم،

نوري از عشق تو مرا در گرفت؛چه عشقي و چه حلاوتي،چه نعمتي . . .

خداوندا عشقت را از من دريغ مكن . . .

 

خدايا!

به هر كه دوست مي داري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هر كه كه بيشتر دوست مي داريش بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است . . .

 

خداوندا!

به مذهبي ها بفهمان كه آدم از خاك است . . .

 

بارالها!

به من كمك كن تا وقتي مي خواهم درباره ي راه رفتن كسي قضاوت كنم،ابتدا كمي با كفش هاي او راه بروم . . .

 

امام حسين بيشتر از آب تشنه ي لبيك بود،افسوس كه بجاي افكارش زخمهاي تنش را به نشان دادند وبزرگترين دردش را بي آبي ناميدند.

 

در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزاد زيست.

 

نامم را پدرم انتخاب كرد !

نام خانوادگي ام را يكي از اجدادم !

ديگر بس است !

راهم را خود انتخاب مي كنم . . .

 

عاشق معلمي هستم كه انديشيدن را به من بياموزد،انديشه ها را خود خواهم آموخت. 

 

من رقص دختران هندي را بيش از نماز خواندن پدر و مادرم دوست دارم،چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خونند.

 

در دشمني دو رنگي نيست،كاش دوستان هم در موقع خود،چون دشمنانم بي ريا بودند.

 

خداوند دوستدار آشناست،عارف عاشق میخواهد،نه مشتری بهشت.

 

هوسبازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند ؛ عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند.

 

در زندگی طوری باش که آنان که خدا را نمیشناسند،تو را که میشناسند خدار را بشناسند.

 

از انسانها غمي به دل نگير زيرا آنها نيز خود غمگينند با آنكه تنهايند ولي از خود وبه عشق خود و به حقيقت خود شك دارند،پس دوستشان بدار گرچه دوستت نداشه باشند.

 

زني كه زيبايي انديشه پيدا كرده باشد زيبايي جسمش را نشان نمي دهد.

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:10 توسط حسین نظارتی زاده|

نوجوانی و. . . .

 به نام آرام بخش دلها

قصد دارم درباره ی دورانی که خودم در حال سپری کردن آن هستم بنویسم؛سنی که انقلابی در طول زندگی یک انسان است؛نقطه ی عطفی که میتواند گذرگاهی مثبت یا منفی باشد،دورانی که ذهنیتها نسبت به دنیای پیرامون تغییرات عدیده ای میکند و به تبع آن چگونگی بینش به دین،خدا و افراد نیز تغییرات فراوانی به همراه دارد.

 

ارتباط با دین و خدا:

نمی دانم چرا نسبت به گذشته دید افراد جامعه و بخصوص جوانان و نوجوانان به مسائل معنوی کم رنگ شده،من یک نوجوان هستم و شکر خدا با تحقیق و تفکر به این نتیجه رسیدم که اسلام با روحیه ام سازگاری زیادی دارد و میتواند مرا بیشتر به خدا نزدیک کند؛ولی متٲسفانه  در رابطه ای که با اکثر افراد هم سن و سال خودم دارم متوجه می شوم که پایه و اساسی اعتقادی در وجود خود ندارند و فرهنگ و پیشرفت را در بی دین بودن خود قلمداد می کنند و توجیه آنرا دست و پا گیر بودن دین می دانند.

با وجود اینکه این خود نوجوان و درایت اوست که نقش اصلی را در این زمینه ایفا می کند،خانواده و اجتماع نیز نقش بسزایی در شکل گیری شاکله ی ذهنی نوجوانان دارند.برخی از خانواده ها،اجتماع را مسبب اصلی همه ی مشکلات می دانند و در واقع عذر بدتر از گناه می آورند و غافلند از اینکه نوجوان از نهانگاه خانواده وارد اجتماع شده و ریشه و بنیان جامعه را خانواده تشکیل می دهد.

 

ارتباط با افراد:

 در این دوران نوجوان با دنیایی از سٶالات بی جواب وارد جامعه می شود،با افراد رابطه برقرار می کند،می نگرد،می اندیشد و بیشتر اوقات الگویی برای خود انتخاب می کند.

به اقتضای سن،توجه به جنس مخالف در این محدوده ی زمانی افزایش میابد.امّا گاهی برخی از افراد با دوستی های نامشروع که همواره عواقب روحی و اجتماعی بدی بجای می گذارد،حریم هنجارها را می شکنند.

بالاترین توجه بزهکاران به این دوران است و نوجوانان بهترین طعمه برای این افراد به حساب می آیند.

طبق آماری که از  یک کارشناس آسیب شناسی اجتماعی در تلویزیون شنیدم بیش از نصف افراد فراری از خانه در محدوده ی سنی ١٣تا١٩سال قرار داشته و بیشتر بدلیل دلبستگی های زودگذر و غیرعاقلانه بوده است.

بدون تجربه و پشتوانه ،وارد محیطی خطر آفرین می شوند و زمانی متوجه اشتباه خود می گردند که نه راه پس دارند و نه پیش.ودر بیشتر مواقع در خانه نیز دیگر جایی برای ایشان وجود ندارد.

در این زمینه خانواده بزرگترین و بارزترین نقش را دارد.

ارتباط دختر با پدر و پسر با مادر می تواند جوابگوی بسیاری از سٶالات ایجاد شده در ذهن  یک نوجوان باشد تا نیازی برای گرفتن جواب های خود از دیگر افراد،در وجود خود احساس نکند.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 22:1 توسط حسین نظارتی زاده|



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت